رضا قلى خان ( هدايت )
376
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )
اى خدا كمترين كداى توام * چشم بر خوان كبرياى توام مىروم بر در تو هرروزه * شئ للّه زنان بدريوزه درويزه نيز مقلوب دريوزه است چنان كه سابقا كذشت دريوش بر وزن خركوش تبديل زايست با شين بمعنى كدا و محتاج سوزنى كفته اى بخلق بشر بخلق سروش * مهتر جود ور ز دانش كوش بتوانكر دلى و كف جواد * نخوى ماند در جهان دريوش حكيم لامعى كركانى كفته ستيزه كرد همى با نبيد سرخ لبش * فسوس كرد همى با چراغ روى نكوش نبيد با دو لب او برنك بود خجل * چراغ با دورخ او بروشنى دريوش و نام حاكم همدان كه پادشاه بابل كرديد و بداريوش موسوم است نمايش پنجم در دال با زاء نقطهدار عربى دز بكسر دال قلعه و حصار عموما و قلعهء بالاى كوه خصوصا اسدى كفته تو كفتى كه تن بد مكر چرخ و ماه * مر آن را سر آن كوه و آن دز كلاه و دزدار قلعهدار را كويند و دز بهمن در اردبيل بر سر كوه سيلان در غايت استحكام بوده و آن را روئين دز مىكفتهاند اكنون ويران دز است در لارجان مازندران دزك نام قلعه بوده كه صاحب تاريخ مازندران كفته كه فريدون در آن ده دزك كه قصبه آن ناحيه است متولد شده پس از چندى فرانك مادرش او را بحدود سواته كوه بقريه موسوم بشلاب برده توقف كرد پس از چندى بده لپور آمد در آنجا پرورش يافت و بزرك شد دزافتا دزى بوده در فارس از بناهاى شاپور شيخ نظامى كفته دز افتا كه صحنش نور دارد * بنا كويند كز شاپور دارد دزد افشار كسى را كويند كه معين و شريك دزد باشد و راز دزد ازو پوشيده نماند مولوى كفته دلم دزد و نظر آن دزد را دزد * عجب آن دزد و دزد افشار چون است و آن را دزد افشره نيز كويند نظامى كفته او دزد دو من كدازم از شرم * درد فشره است اين نه آزرم و اين دو لغة را جز بدين تركيب در جاى ديكر نديدهام دزدمه در جهانكيرى آورده كه با اول مفتوح بثانى زده و دال مفتوح كواكب سيّاره را كويند و بوسليك كفته بر مرادت چون نكردد تا قيامت دور چرخ * كز تو در سيرند دايم مهر و ماه و دزدمه اين لغت را در فرهنك رشيدى نيافتيم همانا صحيح ندانسته شايد روزمه باشد كه در حرف را كفته خواهد شد دزك بمعنى قلعه كوچك و دستار و دستارچه رودكى كفته اى طرفه خوبان من اى شهره رى * لب را ز سر دزك بكن پاك ز مى شمس فخرى كفته توئى حقيقت مقصود حق ز بعد رسل * نه زان شهان كه ندانند خود كله ز دزك و نام محلهء نيز هست بشيراز بسر دزك معروف دزفول در اصل در پول بوده يعنى قلعه و پل و آن در ششتر واقع است و از غرايب بناهاى روزكار است دزكاه به فارسى نام محلى بوده در قديم الايّام معروف و بحصانت موصوف اما اكنون نامى از آن باقيست وقتى بجانب كلهدار و بندر كنكان مسافرتى روى داد از آنجا عبور كردم نركس زارى وسيع در حوالى كلهدار ديده شده رودخانه قراقاح كه ما بين شيراز و دشت ارژن مىكذرد منبعش از جبال الوار و جبل نار است از بلوكات كوهمره و كواز و خفر و سيمكان و قير و كارزين كذشته در صحراى دزكاه برودخانه كه از فيروزآباد مىآيد متصل شده از خاك دشتى و جنب قريه كالى كذشته در نزديكى بندر كنكان به دريا اتصال مىيابد دزمار بضم اوّل نام جائى است بآذربايكان كه كان سرب و لاجورد در آنجا بوده و لاجورد را به دو نسبت داده لاجورد دزمارى مىكفتند دزانديس در جهانكيرى با اول مكسور و ثانى مفتوح بنون زده و دال مكسور و ياى مجهول بمعنى همانا و كويا و ظاهرا آمده رودكى كفته اكر چه در وفا بىشبهى ويس * نمىدانى تو قدر من ذرانديس دزهرج در برهان بمعنى بيت المقدس آورده و خطا كرده آن دز هوخ است كه بتصحيف دزهرج خوانده و در مقام خود بيايد نمايش در دال بىنقطه با زاء سى دژ بالضّم بمعنى زشت و بد و ترش و خشم چه آن نيز زشت و بدست و بعضى بدين معنى بكسر دال كفتهاند مانند صاحب برهان و بقول رشيدى اول اصح است دوش نيز بدل دژ و به همه معانى با آن موافقست دژآباد و دژآكاه و دژآكام و دژاكامه بمعنى بد و زشت و سهمكين و خشم و قهر آمده شمس فخرى كفته برفق و راى متين كرد خلق را تسخير * بكين و بطش نكردد به بىثباتى و دژ فرخى كفته